تبليغاتX
خدا تنها دوست مترسک

خدا تنها دوست مترسک

... و چه ساده مرا که سطر ناخوانده ای از دفتر دلت بودم پاک کردی ... !

از این تاریخ در این وبلاگ پست جدیدی گذاشته نمیشود برای دیدن وبلاگ بنده به این آدرس مراجعه کنید

http://bienteha-2009.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:59  توسط مترسک  | 

 

ميدوني چرا وقتي بزرگ مي شي با خودکار مينويسي ؟براي اينکه يادت باشه اونقدر بزرگ شدي که بدونی هراشتباهي پاک شدني نيست

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:28  توسط مترسک  | 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
 بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند ، بعضی ها وقتی گیر میکنند دوستت هستند ، بعضی ها نیستند و وقتی هم که هستند بهتر است نباشند ، بعضی ها هم نیستند ولی ادای بودن در می آورند ، وبعضی ها در عین بودن نیستند بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند و آنهای دیگری هم که آدم هستند ، نیستند ودر کل به هر کی نیاز داری نیست ولی اینا زیاد مهم نیستن چون خدا همیشه هست

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:12  توسط مترسک  | 

بهش قول دادم حتی اگر دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد باتمام وجودم بدون ذره ای تردید،اول بگم اجازه،خدایا تو اجازه میدی؟تو صلاح می دونی؟اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی شه؛می دونم آخه تو دوستم داری وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی؛اعتراف می کنم.قول وعمل بهش مثل به زبون  آوردنش کار ساده ای نیست.واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم:من فقط یه بنده ام،چیزهایی هست که تو می دونی و من هیچ وقت نمی دونستم وشاید  هیچ  وقت هم نفهمم.اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست.چشم های قاصر من قادر به دیدن اون  چه پشتش هست،نیست ؛دلایلی  مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمونه و اسراری  هست که شاید دونستنش ،فهمیدنش ،تو ظرف ادراک من نگنجد.اینو تو می دونی .پس واسه  لحظه  های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش.منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.

چقدر از بزرگواریت شرمنده ام که منو در تموم لحظه های ناشکریم،توی تموم لحظه های بی صبریم بامحبت تحملم کردی.نه تنبیهم کردی  نه حتی  ذره ای محبتت رو  از من دریغ کردی .توی تنهاترین لحظات  تنهاییم ،درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست ،اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام،واسم نشونه می فرستادی که :من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات  همراهتم.من تنها بنده تو نبودم  اما تو تنها الهه ی من بودی.یه لحظه هم تنها رهام نکردی.تو تنهاترین  و محکم ترین قوت قلبم  هستی.تو طوفانهای  زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی.تو از من به من نزدیکتر بودی  .موندم که چطور گاهی اوقات چشم های غافلم ندیدت.اماتو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی.روزهایی رسید که فکر کردم با من  قهری  تو حتی در همون لحظه ها  با همون فکر اشتباه که حتی  از به خاطر آوردنش شرمنده می شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی.منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ،اما دلم  به بزرگی بی حد تو  خوشه و پشتم به کمک های تو گرم.از تو سپاس گذارم که با بزرگواری همیشه کمکم  کردی.تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی.تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می کنه غصه هامو می شوره و دلشکستگیهامو  ترمیم می کنه؛چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست.هر وقت خواستم ببینمت  ،بی درنگ بامهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی که کنهکارم. حذفم نکردی.من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم وتو همیشه  بادست پر روانه ام کردی.هر وقت  صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست  منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر درآوردم خودت منو صدا کردی ،گاهی باتلنگر اتفاقات ساده  روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی.اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی بابزرگواری آبروم رو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه  بنده.به من از صفات و ذاتت چیزهایی ببخش تاجسم خاکی  من به روح آسمونی حتی اگه شده یک سر سوزن نزدیک تر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:33  توسط مترسک  | 

گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم خدا پرسيد پس تو مي خواي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد، خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكيشان اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند وعجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند! اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميكنند. بنابراين: نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده !اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند ! دستهاي خدا دستهايم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان ولّي مي خواهي كدام درسهاي زندگي را آدميان بياموزند:گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند! همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند  خودشان دوست داشته باشندبياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنندبياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم !بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند ، بلكه خود را نيز بايد ببخشندمن با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاس گذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگوييد؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم هميشه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:32  توسط مترسک  | 

می نویسم د ی د ا ر تو اگر با منو همراه منی یک به یک فاصله ها را بردار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:26  توسط مترسک  | 

چه غم انگیز ):

 پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت ):
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:10  توسط مترسک  | 

خودت خواستی ؟ من که باورم نمیشه !!!!

خودت گفتی دوباره "دوستت دارم" نمیخواهم

دوباره "در دلم با یاد تو من یاس میکارم" نمیخواهم

نمیخواهم صدایت را دوباره بشنوم از دور

و اینکه "با نبودت اشک میبارم" نمیخواهم

خودت گفتی، چرا یادت نمی آید عزیز من

خودت گفتی که "من از دوریت غم دار و بیدارم" نمیخواهم

خودت گفتی که دیگر مهربانی بس کن و خوش باش

برو دیگر ز تو "از درد تو تب دار و بیمارم" نمیخواهم

خودت گفتی، فراموشت شده ای یار مغرورم؟

تو گفتی که "برای تو زجانم دست بردارم" نمیخواهم

و یادت نیست آن شب؛ دورترها نه همین دیشب

که میگفتی به من با خنده، بیکارم؟ نمیخواهم!

تو در بختِ منِ خوشبخت بنشینی و چون بختک

مرا بیچاره گردانی. چه کم دارم؟ نمیخواهم

برو، یک هدیه را اکنون در این وقت وداع بر من

تو اهدا کن که من هم دوستت دارم (نمیخواهم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:10  توسط مترسک  | 

کی میگه خنده شیرینه؟ وقتی دلت غمگینه!

آسمان اشک تو زیباست نخند

آسمان شعر تو اینجاست نخند

آسمان غرش تو چون رعد است

نام تو همسفر ماست نخند

آسمان من چه کنم باز آیی

آسمان قهقه بیجاست نخند

آسمان شعر مرا تر کند امشب اشکت

پس بیا شعر مهیاست نخند

آسمان تک شدم و باز شدی همدم من

دل من مثل تو تنهاست نخند

دل من شاد نشد تا نشدی بارانی

دل من جام تمناست نخند

آسمان منتظر اشک توام

خنده ات دشمن دلهاست نخند

آسمان، مونس من، همدم من

گور هم منتظر ماست نخند

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:7  توسط مترسک  | 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:8  توسط مترسک  | 

خواستم داغ بدی بر جگرش بگذارم زخم تیری به بال و پرش بگذارم

خواستم ترس جدایی به دلش سبز شود تپش شور غمی بر جگرش بگذارم

برود گریه کند ، بی کس وتنها بشود منتظر پشت دو چشمان ترش بگذارم

خواستم چند شبی باز سراغش نروم باز از حال خودم بی خبرش بگذارم

رفت دل کند زمن ، بی خبر ازاینکه من لحظه ای بچه شوم سربه سرش

بگذارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:8  توسط مترسک  | 

خدای من! اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ، ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم خدایم! مرا از خودت مران . تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم ای بزرگ ! ای مهربان ! ای بخشاینده و ای عاشق! ای صاحب غروب زیبا! ای خالق باران رحمت ! ای بخشاینده هر گناه و معصیت! ای رئوفا! ای شکورا! ای قادر بی انتها! ای مطلق هر چیز ! ای مسلط بر هر امور! ای صاحب هر نسیم ! ای فرمانبردان موجهای سرکش! ای خالق مخلوق! ای شاهد هر ماجرا! ای پدیدآورنده هر اتفاق! ای نازنین مهربان! ای قدرت مطلق! ای برازنده سلطنت! ای نگاه دارنده ایمان ما! ای فرمانده آتش ! ای فرمانده آب و خاک و باد ای طرفه نگار بی رقیب ! ای معشوقه من در عشق بازی! ای گستره قدرت و جلال! ای شکافنده دو دریا! ای زنده کننده هر مرده ای ! ای بینا کننده هر کوری! ای آنکه بی اذن تو برگی از شاخه جدا نمی شود و قطره از آسمان نمی بارد! ای گم شده در هستی و محیط! ای خاق صدای زیبای بلبل! ای تمام معنی هر چه زیبائی است! ای پدیدار کننده مه و باران! ای جاری کننده رود در جنگل! ای خالق بوی خاک پس از باران! تو را به وجودت قسم! تو را عشقی که در درون دو دل تنها قرار داده ای! تو را به لحظه ای که دلها برای شنیدن صدایت می تپد ! تو را قسم به لحظه لقایت! از گناهان ما بگذر - ما را در کنار خودت محشور کن - ما را به رضایت به بهشت بفرست ما را به لیاقتمان راهی رضوانت کن خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم ای یگانه! ای بی همتا! ای شنونده بر سکوت من! ای آنکه در کائنات بزرگ خود بر انسانی همچون من دستور سجده داده ای! ای خدا! ای خدای مهربانی! ای خدای خوبی! ای خدای ارزن و گندم! ای دهنده نعمت آب! ای نقاش جهان و فلک! ای زنده کننده جان و روح بیمار من! ای خالق عقل و کمال! ای خدای بزرگ! ای رحمان! ای رحیم! تو را قسم به شب پر ستاره، تو را قسم به دل پاره پاره، تو را قسم به شهاب گریزان، تو را قسم به لحظه های برگ ریزان، تو را قسم به نگاه معصوم کودک، تو را قسم به شکوه باز شدن غنچه های پر امید، تو را قسم به اشک توبه، تو را قسم به ستاره های دل انگیز، تو را قسم به دعای مادر! چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن که حتی در بستر بیماری و در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم، فقط نام تو بر زبانم باشد بگذار چنان در روح و افکارم رخنه کنی که هیچ تارو پودی از من بدون تو شکوفا نگردد. چنان در درون روحم باش تا هر گام و حرکتی از من بوی خدا بدهد
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:1  توسط مترسک  | 

سلام

می خوام براتون یه قصه بگم

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود خدا نشسته بود و به بنده هاش نگاه می کرد.

یه دختر کوچولو بود که مثل همه ی  قصه ها

یه عروسک داشت، شاد و قشنگ، با دو تا چشم مهربون

روزهای اول عروسکشو خیلی دوست داشت

نگاش میکرد و میگفت :

تو چقدر نازی ،و بلند بلند می خندید

روزها میگذشت

تا اون شب تلخ ،

تو اون مهمونی وقتی عروسکای رنگ و وارنگ

بچه های دیگه رو دید، یهو از عروسک مهربونش بدش اومد

و شروع کرد به شکنجه دادنش

اول دست و پاهاشو شکوند

موهاشو کند

با چاقو افتاده بود به جون قلب عروسک

و بالاخره ضربه ی نهایشو به اون چشای مهربون زد

آخرشم پرتش کرد تو غربت کوچه

روزها گذشت و گذشت، عروسک قصه ی ما

کنار کوچه زیر پای عابرا لگد مال شد،

دلش شکسته بود

درست یادمه، یه روز بارونی تو دل اردیبهشت

که داشتم از اون کوچه رد می شدم

پام گیر کرد به یه سنگ ، خوردم زمین

تمام بدنم درد گرفت،

دست وپام زخمی شده بود

تا اومدم بلند شم، چشمم به تن خسته ی عروسک افتاد

بغلش کردمو آوردمش خونه

احساسش گِلی شده بود

و از مهربونی چشاش هیچی پیدا نبود

دستام زخمی بود و میسوخت ،گرفتمش زیر آب

به عروسک نگاه کردم

و گفتم : خوب میشی عروسکم ، قول میدم

محکم بغلش کردمو آروم آروم رو زخم های دلش مرهم گذاشتم

براش شعر میخوندم . . . بلند بلند. . .

بیرون پنجره اتاق بارون میومد ولی من

به روزهای آفتابی آینده کنار عروسکم فکر میکردم

عروسکم روز به روز بهتر می شد

منم دیگه یادم رفته بود سوزش زخم هام

یه روز خوب بهاری بردمش تو کوچه

که به همه ی بچه ها نشونش بدم

همه دورم حلقه زده بودن،

عروسکم از مهربونی می درخشید. . . مثل ماه

خوشحال بودم که یه عروسک دارمو دیگه تنها نیستم

تا همون روز تلخ . . .  یکی از  روزهای حوالی تیرماه

که بالاخره تیر شد تو قلبم

روزی که دختر کوچولوی قصه ی ما عروسکو تو دستم دید

اومد جلو و با اون دستای بیرحمش به زور ازم گرفتشو با خودش برد

انگار صدای گریه هامو نمی شنید

که با هق هق می گفتم : تو قدرشو نمیدونی. . .

بزرگوار باش . . .  ببخشش به من

بذار مال من باشه

اما اون رفتو عروسکمو با خودش برد

الان روزهاست نمیدونم چه فصلیه

شاید فصل گریه . . . فصل دلتنگی . . .  فصل تنهائی

یه بار دیگه زخم های تنهائیم سر واکرد

اینبار قلبم می سوخت

همش نگران عروسکم بودم

و با خودم می گفتم : خدایا یعنی دختر کوچولو مواظبش میشه

آخه عروسک من تازه خندیدن یاد گرفته بود بلند بلند . . . از ته دل

کارم شده بود، مواظب پنجره ی اتاق دخترک باشم

شاید که از عروسکم خبری بشه

یه روز که لای پنجره باز بود، دیدمش

گوشه ی اتاق افتاده بود و منتظر دخترک بود

منتظر یه دست مهربون

منتظر یه نگاه . . .

اما دخترک سرگرم اسباب بازی های دیگش بود

بهش نگاه کردمو گفتم : چرا موندی اینجا، تو این بی مهری ها

تو رو خدا بیا برگردیم به روزهای آفتابی خودمون

اما انگارخودشم دوست داشت کنار اتاق بیافته و منتظر باشه

وقتی داشت برام دست تکون میداد

دستشو که از رو قلبش برداشت،

 دیدم باز دخترک به جون قلبش افتاده

خدایا عروسکمو به تو میسپارم

مواظبش باش

خدایا تمام استخونهام درد می کنه

قلبم چرا میسوزه ؟ ؟ ؟

 

برای عروسکم دعا کنید

Refrence: http://www.neylabakeshekaste.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:0  توسط مترسک  | 

مهر ورزی کم گناهی نیست میدانم سزاوارم...... رواست...... انچه بر من میرسد زین ناسزا تر هم سزاست در گذر گاهی که زور و دشمنی فرمانرواست!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:56  توسط مترسک  | 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود !!! دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود و خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو ، تو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را آرام سر هم بندازم..................
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:56  توسط مترسک  | 

می روی تـا بـا نـبودن عشق را پـرپـر کـنـی می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تر کـنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نـبـاشم ، می تـوانـی روزها را سـر کـنی ؟ در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آیـنـه شو ، گریـه ام را حس کـنی ، باور کـنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقـبـت میخواسـتی در قـلـب من خنجـر کـنـی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کـاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:55  توسط مترسک  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:45  توسط مترسک  | 

عشق فقط یک کلام

علی علیه السلام

شهادت مولای متقیان علی(ع) را به همه شما دوستداران حضرتش تسلیت عرض میکنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط مترسک  | 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"


زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط مترسک  | 

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من

هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه

جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه

چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا

خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و

زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه

می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند

كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.

من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

<Ȱƴ걈춬瘡馀˷⡀˷>
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط مترسک  | 


 از سکوت خود سدی ساختم

خود را پشت آن انداختم

فریادم در نگاهم باشد

اینگونه با خود عهدی داشتم

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:47  توسط مترسک  | 

 

خدایا آخرشی !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط مترسک  | 

تابلو ترین ها !!! حتما به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط مترسک  | 

التماس دعا

تو که آرام میخوانی قنوت گریه ایت را میان ربنای سبز انگشتت دعایم کن

ماه مبارک رمضان تو راهه . یادمون نره سر سفره افطار برای همه مریضا و گناه کارا دعا کنیم . مخصوصا واسه یه عزیزی که دور از جون همتون سرطان داره خواهشا براش دعا کنید هنوز سن فوتبال بازی کردنش تموم نشده دلم به خاطرش کلی گرفته چند روز دیگه عمل داره یادتون نره بازم میگن براش دعا کنین منم برا شما دعا میکنم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:45  توسط مترسک  | 

خدا صداتو میشنوه


migam gahi vaghta ye bandei mire pishe khoda ta khastasho mige khoda barash baravarde mikone fereshteha be khoda migan in ke bandeye gonahkarie chera zood  doasho baravarde mikoni ?

 khoda mige chon bandeye gonahkarie doost

nadaram ziad baham harf bezane va gahi ye bandei koli az khoda khahesh mikone vali khoda khastasho nemide fereshteha migan khodaya akhe chera  khastasho behesh nemidi . midooni khoda chi beheshoon mige ? khoda mige akhe man in bandamo doost daram age khastasho baravarde konam mire dige soragham nemiad . 
. pas vaghti khoda yeki az khastehato nadad  fekr nakon ke behet tavajoh nemikone ya sedato nemishnave

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط مترسک  | 

پیش از اینها فكر میكردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

(برای خواندن ادامه این شعر به ادامه مطلب بروید واقعا شعر نابیه از قیصر امین پور )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:42  توسط مترسک  | 

 


گاهی وقتا خندیدن از هر کاری سخت تره !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:8  توسط مترسک  | 

 



اشک آسمون

 

در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد"؛

 غافل ازاینکه تاآن مردنیاید، باران نمی بارد . . .

 

( ولادت باسعادت منجی عالم بشریت بر همه دوستان مبارک باد )

 

نیا گل نرگس ، جهان كه جای تو نیست / دوصد ترانه به لب‌ها ، یكی برای تو نیست
نیا گل نرگس كـه در زلال دلـی / هـزار آیـنـه نـقـش و یـكـی ز خـال تـو نـیـسـت
نیا گل نرگس ، تو را به خاك بقیع / كه شهر ما نه ، مهیای كـام های تو نیست
نیا گل نرگس ، نـیـا به دعـوت ما / هـزار نـامـه كـوفی ، یكـی بـرای تو نیست
نیا گل نرگس ، به آسمان سوگند / قسم به نام و نهادت ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، ز رنجمان تو مكاه / كسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست
نیا گل نرگس ، بـدان و آگاه بـاش / كه جـای سـجده‌گه ما هنوز مال تو نیست
نیا گل نرگس ، به مادرت زهراء (س) / كسی برای شهادت به كربلای تو نیست
نیا گل نرگس ، سـقیفه هـا برپاست / ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، فـدا شـوی مولاء / برای عـصر عجیبی كه خـواستار تو نیست
نیا گل نرگس كه چون علی (ع) تنها / به صبح فجر ظهورت كسی كنار تو نیست
نیا گل نرگس ، به جان تشنه عشق / دعا دعای ظهور است ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس به مجـلس نـدبـه / كه نـدبـه نـدبـه خـرقـه اسـت و پایگاه تو نیست
نیا گل نرگس ، دعـای عـهد كجاست؟ / نه! این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا گل نرگس ، كه حرف من «میعاد» / فقط بیان سرابی است كه انتظار تو نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:17  توسط مترسک  | 

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست . وحشت از غصه که نه ترس ما خاتمه هاست . ترس بیهوده نداریم ،صحبت از  کشتن نا خواسته عاطفه هاست . کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست . گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:5  توسط مترسک  | 

 

خوش به حال سهراب !

کودک شعر او ماه را بو میکرد و چه کیفی میکرد !

اما حالا اینجا حتی گل هم بی طمع خوشبو نیست  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:4  توسط مترسک  | 

کار دل شکستنه
با تکیه به خدا دلم هیچ وقت از کارش خسته نمیشه . حالا هرکی میخواد بیاد و با خیال راحت دلمو بشکنه عوضش خدارو دارم

زندگی شاید همین باشد! یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی
. من گمانم زندگی باید همین باشد ... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد ... ((مهر ورزی کم گناهی نیست میدانم
سزاوارم......
رواست......
انچه بر من میرسد
زین ناسزا تر هم سزاست
در گذر گاهی که زور و دشمنی فرمانرواست!!!!!!!!!!
))

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387

پیوندها

شکسته دل
دل نوشته های نانا و غزل
خانه ی دوست کجاست؟؟
(`'·.¸* وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه *¸.· '´)*
فریادی....ودیگر هیچ !!
خداوند بی نهایت است
پاییز که نیست بی تابم ...
نتهای یک نی لبک
بهترین سایت ایرانی
دلنوشته هایم
خاکبرسران
sama(AH)raha
اس ام اس سرگرمی
بزرگترین سایت تفریحی

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM